تبليغاتX
ماه ترین عموی دنیا
ماه ترین عموی دنیا
طرفداران عموپورنگ

این اپ رو تقدیم میکنم به ابجی مینای مهربونم

برای تو که بهترینی....

شب امد و باز هم خیال دل انگیز تو لحظه های سوت و کور مرا پر از ترانه و رنگارنگ می کند.چشمهایت را در رویا می بینم که مهربان تر و دوست داشتنی تر از همیشه است.

اهنگ صدای دلنشینت را می شنوم مانند هر شب مرا تا اوج خوشبختی می برد....

می بینم که من وتو در خلوت ساده شب زیر مهتاب نورانی نشسته ایم و من می توانم حرف دلم را به تو که خیلی دوستت دارم بزنم

تا ماه هست باید اخرین شعر هایم را برایت بخوانم,شاید دیگر وقت نباشد,شاید از خواب بیدار شوم و تمام این ارزوهای سبز محو شوند.

می خواهم تا ستاره ها بیدارند و چشمان خورشید خفته است ناز ترین دسته گلهایی که در تمام گلزارهای دلم گشتم تا انها را بچینم به تو تقدیم کنم

قلب من پر از واژه ی دوست داشتن است,دوست دارم تمام انها را به زیر پای تو بریزم

اگر به من بگویند که تو در دورترین کهکشان زندگی می کنی بالهایم را به شوق دیدارت باز می کنم و تا اخرین پله های اسمان پرواز خواهم کرد تا شاید یک لحظه تو را ببینم.

دلم می خواهد هر صبح که بیدار می شوم و وقتی که به ساعت روی تاقچه نگاه میکنم,عکس تو را در ان ببینم و انوقت یادم می افتد که یک سبد محبت برایت هدیه بفرستم و تولدت را تبریک بگویم,

چون هر روز روز تو و روز قشنگ تولد توست.

می توانم قسم بخورم که هرگز نام زیبای تو را از اولین صفحه ی قلبم پاک نخواهم کرد و یاد تو را همیشه در درخشان ترین صدف قلبم کنار با ارزش ترین یاقوت ها می گذارم,انوقت حتی نسیمی هم نمی تواند مرا از تو غافل کند.

ای که دریا رنگ خود را از تو گرفته و بهار از جنس توست,ارزو میکنم که هیچوقت از دیدن چشمانت محروم نشوم.

من امید دارم که روزی تو را در سرزمین شب بوها به همراه قناری و دریا و اقاقیا ملاقات خواهم کرد,فانوسهای من برای ان لحظه همیشه روشن است.

کسی که تو را هرگز فراموش نمیکند و اری که من تو را به اندازه ی همه ی دنیا دوست می دارم




نوشته شده در تاريخ جمعه 11 دی1388 توسط اسما باژگون

دوستهای گلم ابجی های نازنینم سلام...

فقط تونستم به اندازه یک جمله باهاش حرف بزنم.منی که توی دلم یه عالمه حرف براش داشتم.نه عکسی گرفتم و نه امضا...من نا شکری نمیکنم همین یک جمله هم برام غنیمته و اندازه هزار تا دنیا برام می ارزه...

بگذارید از اول بگم.دوشنبه ۲۳/۹/۸۸ با اینکه دفعه ی چهارمم بود که از نزدیک میبینمش اما از شب دلشوره ی عجیبی داشتم.البته من تنها نبودم محیوش به همراه خواهرها و مادرش هم باهام بودند.وقتی رسیدیم جام جم ساعت 1 بود.من مثل دو دفعه ی قبل ضربان قلبم تند تند میزد.از ادمهایی که اونجا بودند پرسیدیم عمو پورنگ میاد اینجا؟اونها بهمون گفتند عمو ساعت 5 برنامه داره الان که نمیاد.هر چه منتظر وایستادیم عمو نیومد.ساعت 3 و خرده ای شد یک دفعه دیدیم عمو توی یه ماشین سمند زرد از جلوی ما رد شد که یک کت مشکی پوشیده بود و سهند و متین وهم صندلی عقب نشسته بودند.من و محیوش از خوشحالی جیق زدیم و کلی ذوق کردیم.عمو رفت نمیدونم کجا رفت,فکر کنم رفت توی استدیوش که با بچه ها تمرین کنه.من بیرون وایستاده بودم ازبس اضطراب داشتم نمیتونستم یه جا وایستم.من که تقریبا از دیدن عمو نا امید شده بودم یکدفعه دیدم محیوش با هیجان اومده گفت اسما اسما خلیفه اینجاست و دست منو گرفته و با هم دویدیم رفتیم پیش اقای خلیفه من خیلی خجالت کشیدم و فقط تونستم سلام کنم و دیگه هیچی نگفتم.محیوش و مامانش با خلیفه صحبت کردند که یه کاری کنه ما بریم پیش عمو و کادوهامون رو بدیم و عکس وامضا بگیریم. اقای خلیفه هم گفت چشم حتما... من با عمو صحبت میکنم بیاد با شما صحبت کنه.اینو که گفت همه از خوشحالی گریه کردیم.وای نمیدونید یه عالمه کادو داشتیم که به دست عمو برسونیم...نزدیک برنامه شد که خلیفه داشت بچه هارو یکی یکی می فرستاد توی استدیو.خواهرهای محیوش هم که کوچیک هستند رفتند توی برنامه.محیوش دست گلش رو داد به خواهرش که ببره توی استدیو.منم دسته گل داشتم اما ندادم ,چون دوست داشتم گلم رو بادست خودم بدم به عمو.ما وایستادیم عمو رو بعد از برنامه ببینیم.خلاصه برنامه رو توی سالن انتظار جام جم دیدیم اونجا تلویزیون بود.عمو اسم محیوش روخوند.خواهران رجبی...منم اگه گلم رو میدادم اسمم رو میخوند...

برنامه که تموم شد زنگ زدیم به استدیو 12 اقای خلیفه گفت عمو رو میاره تا ما ببینیمش...ما هم هر چه منتظر موندیم نیومدند.رفتیم بیرون,یک دفعه دیدیم همون ماشین سمند زرده داره میره.عمو داشت میرفت.ما صداش زدیم عمو...عمو...

که دیدیم یک لحظه ماشین وایستاد.دویدیم طرف ماشین,چند تا بچه با پدر و مادرهاشون دور ماشین رو گرفته بودند.محیوش و خواهرهاش به سرعت برق و باد دویدند و کادوها رو اوردند و راننده گذاشت توی صندوق عقب ماشین

عمو اصلا از ماشینش پیاده نشد.می گفت من جایی دعوت هستم و باید زود برم.چند تا بچه کوچولو با عمو حرف میزدند که عمو از تو ماشین براشون بوس می فرستاد.یه اقایی هم داشت عکس میگرفت و عمو لبخند میزد.من دقیقا روبروش وایستاده بودم دسته گلم رو بهش دادم.گفت:خیلی ممنونم...گفتم عمو ما از صبح تا الان اینجا وایستادیم که شما رو ببینیم.گفت:عزیزم, دخترم باید هماهنگ میکردی.حق با عمو بود,ما اشتباه کردیم...

من وایستاده بودم و فقط عمو رو نگاه میکردم دوست داشتم یک دل سیر نگاش کنم اخه شاید این اخرین باری باشه که از نزدیک میبینمش...

اخر از همه عمو از مامان محیوش خیلی تشکر کرد وگفت پیش حضرت معصومه(س) برام دعا کنید.و ما هم به عمو گفتیم خیلی دوستت داریم و بعدش دیگه عمو رفت.

چقدر دوست داشتم یه کمی بیشتر باهاش حرف بزنم اما خدا فقط همین اندازه بهم فرصت داده بود.یاد دعاهای خودم افتادم که همیشه میگفتم خدایا به اندازه گفتن یک سلام به من فرصت بده.

با اینکه خیلی باهاش حرف نزدم اما خیلی خوشگذشت,مهم اینه که دیدمش حتی اگه برای چند لحظه کوتاه باشه...

خدایا شکرت...شکرت...

اینم چند تا عکس که محیوش جون گرفته.بچه ها این دست گل منه دست عمو واااااااااااااااااااااااای خیلی ذوق کردم




نوشته شده در تاريخ جمعه 27 آذر1388 توسط اسما باژگون
  


امضا عمو جون




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 آذر1388 توسط اسما باژگون

رویایی ترین روز زندگی ام بود...باورم نشده...یعنی او را دیده بودم؟؟؟من که او را همیشه در رویاهایم می دیدم...

جلوی درب جام جم روی پله ها نشسته بودم و منتظر...که او بیاید...کسی که سالها ارزوی دیدنش را داشتم.

سرم را روی زانوهایم گذاشتم و گریستم...اخر باورم نمی شد...انتظار و صبر به پایان رسید...سرم را از روی زانوهایم برداشتم,او را دیدم که از دور می اید...اشکهایم را پاک کردم...با هر قدمی که او به من نزدیک تر می شد,ضربان قلب من تند تر می زد...تمام بدنم یخ زده بود...خدای من...یعنی او الان اینجاست؟؟؟روبروی من...نمی دانم خوابم یا بیدار؟؟؟

رفتم جلو...

من:سلام

عمو:حال شما خوبه؟

من:خیلی ممنون-مرسی

عمو:از کجا اومدی؟

من:از قم

عمو:این همه راه رو اومدی منو ببینی؟(با حالت لبخند و تعجب) بیا تو...(و با هم رفتیم توی سالن جام جم)

عمو که فهمیده بود من خجا لت می کشم و حرفی نمی زنم,خودش سر حرف رو باز کرد...و گفت چه کاری از دست من بر میاد؟

دسته گلم رو بهش دادم...بفرمایید...

عمو:خندید و با لحنی مهربانانه گفت دست شما درد نکنه.(محبت از چشماش میبارید...)پرسید:مال امیر محمده؟گفتم نه مال شماست.

عمو:(دفتر خاطراتم رو که توی دستم دید) گفت می خوای چیزی برات بنویسم؟

من:اره...(دفترم رو دادم)

عمو:خودکارت رو بده

من:خودکارم گم شده(عمو از یکی خودکار گرفت)

عمو:کجا بنویسم؟

من:هیچی نگفتم و سکوت کردم...گفتم اسمم اسماست...

عمو:یه نگاهی به نوشته ی خاله ام که تو دفترم نوشته بود کرد و اول نوشته ان که اسمم رو نوشته بود و اشاره به اسمم کرد و گفت اهان اینجا نوشته...

(در حین اینکه داشت می نوشت)عمو:پدر و مادرت خوبن؟

من:خوبن- ممنون

عمو:این همه را رو چه جوری اومدی اسما خانم؟

من:اومدم کرج و از کرج با مترو اومدم تهران

عمو:اهان...

عمو:کلاس چندمی عمو؟

من:پیش دانشگاهی می رم

عمو:خندید...

عمو(نوشته اش که تموم شد و خواست تاریخ رو پای امضاش بزنه)پرسید:امروز چندمه؟

من:سکوت کردم...(از بس هل شده بودم تاریخ رو یادم رفته بود)

صفحه ی بعدی دفترم رو زدم و گفتم برای دوستم هم بنویسید...اسمش فائزه ست.نوشت و دفتر رو بهم داد.

عمو یه لحظه حواسش نبود دسته گل رو گذاشت روی شوفاژ بعد برش داشت و بوش کرد و با لبخند مهربانی که بر لب داشت گفت:چه دسته گل قشنگی!!!

یه کارتپستال به عمو دادم که عمو کارتپستال رو از داخل پاکتش در اورد و نگاهش کرد و گفت دست شما درد نکنه...زحمت کشیدید...

و حالا حرفهایی که من به عمو گفتم:

من:شما یه هفته پیش اومده بودید قم...بقیه حرفم رو نتونستم بگم...

عمو:اره ما برای جشن همیار پلیس اومده بودیم قم

من:نامه هایی که می نویسم می رسه بدستتون؟

عمو:تعدد نامه ها زیاده(منظورش این بود که یادش نیست)

من:من ارزوم بود که شما رو از نزدیک ببینم

عمو:خیلی ممنون...

عمو:من این دسته گل رو توی تلویزیون نشون می دم و می گم از قم برام اوردن(با لبخند و لحنی مهربان)و گفت به پدر و مادرت سلام برسون.اخر از همه ازم خیلی تشکر کرد.

موقع خداحافظی به عمو گفتم به امیر محمد سلام برسون و براش دست تکون دادم اون هم برام دست تکون داد...

از خوشحالی داشتم پرواز می کردم...انگار توی این عالم نبودم...دلم می خواست نوشته اش رو به همه مردم نشون بدم و بهشون بگم که دیدمش...بالاخره دیدمش...بعد از خدا حافظی احساس کردم دلم براش تنگ شد,با خودم گفتم ای کاش باز هم بتونم ببینمش.عمو خیلی مهربون بود...مهربون تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم...

دوست داشتم فریاد بزنم و بگم خدا جونم ممنونم...ممنون که رویای شبانه من رو تبدیل به واقعیت کردی...حالا دیگر به ارزویی که فکر می کردم دست نیافتنی است رسیده بودم...

این دست گل منه دست عمو

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 آذر1388 توسط اسما باژگون

اگر تو نبودی  هیچ شعری سروده نمی شد و همه شاعرها تا امدن  تو خاموش می شدند.

اگر تو نبودی زندگی و رنگین کمان قشنگ بی رنگ بودند,عشق و مهر متولد نمی شدند و وفا حتی به پیش چشمی هم مفهومی نداشت

اگر تو نبودی ماه دیگر نمی درخشید,ستاره چشمک نمی زد و خورشید تبدیل به یخ می شد و گرمایی نداشت.اه زندگی چه سرد و بی معنی بود.

اگر تو نبودی یاس ها همه بی بو بودند و همیشه بهار,زیبایی خود را از دست می داد و شاپرک دیگر دور الاله پر نمی زد.

اگر تو نبودی هیچ رز عشقی در قلبم روییده نمی شد وگل ها همه همان غنچه می ماندند.

اگر تو نبودی دریا از غصه می خشکید,اسمان ابی کوچک دلم هم دیگر دیدنی نبود و برای همیشه ابری می شد.

اگر تو نبودی واژه ی دوست داشتن به گوش هیچکس نمی رسید و بهانه ای برای دوست داشتن هم وجود نداشت.

اگر تو نبودی من هرگز پا به دنیای هستی نمی گذاشتم,من هم نبودم.

تو چه هستی که شعرهایم احساسشان را از وجود تو می گیرند

تو چه هستی ای زیباترین ستاره...

                                                          تقدیم به کسی که قلبش بزرگ و رئوف و به وسعت دریاست...




نوشته شده در تاريخ شنبه 16 آبان1388 توسط اسما باژگون

 من تو را دوست دارم زیرا...

من تو را دوست دارم زیرا تویی که ماه شب چهارده زیبای منی

من تو را دوست دارم زیرا تویی که قلبت به شفافیت اینه و به طراوت باران است.

من تو را دوست دارم زیرا که با نگاه به چشمان بی ریا و زلالت تمام غصه هایم را فراموش می کنم.

من تو را دوست دارم زیرا وقتی صدای دلنشینت که همچون موسیقی ای دل نواز درگوشم طنین می اندازد من به اوج خوشبختی می رسم.

من تو را دوست دارم زیرا با دیدن چهره ی همچو ماهت شادی از چشمانم می بارد.

من تو را دوست دارم زیرا تویی که زیباترین,خوشبوترین و همیشه بهارترین گل در لاله زار عشق من هستی

من تو را دوست دارم زیرا تو فرشته ی دل و مروارید صدف قلب من هستی

من تو را دوست دارم زیرا تو دریایی از طوفان مهر و وفا و احساس هستی

من تو را دوست دارم زیرا خیال دل انگیز تو لحظه های سوت و کور و بی روح مرا پر از ترانه و رنگارنگ می کند.

من تو را دوست دارم زیرا وقتی تو هستی روزهایم جان می گیرد و شبهایم پر از ارامش می شود.

من تو را دوست دارم زیرا که در قلب یخ زده ی من بذر خوبی و مهربانی کاشتی,تو به ترانه هایم جان دادی و به نوشته هایم مفهوم بخشیدی

من تو را دوست دارم زیرا تو با حرفهایت سبز ترین روزهای شادی و بهترین شکوفه های لبخند را به من هدیه دادی

من تو را دوست دارم زیرا تویی که هستی و بود و نبودم ودنیای منی.بدان که اسمان قلب من پر از ستاره های دوست داشتن است,دوست دارم تمام انها را بچینم و به زیر پای تو بریزم.

و من تو را دوست دارم و خواهم داشت زیرا که تو نازنین دل من و عزیزترینم هستی و تا ابد هم خواهی ماند و نام تو همیشه جاودانه و یادت هرگز فراموش شدنی نیست از یادم

من تو را دوست دارم زیرا...

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 آبان1388 توسط اسما باژگون

تقدیم به بهترین بهترین ها

کسی مانند تو دوست داشتنی نیست

                            خنده و شادی از وجودم رفتنی نیست

نمی گیرد دیگری در قلبم جای تو را

                           دلم جز تو به یاری دلبستنی نیست

چشمهای تو چه قشنگ و عاشقانه است

واسه من یه دنیا خوبی و ترانه است

بیا تو پیشم بمون برای همیشه

که دوست داشتنم تا ابد صادقانه است

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 آبان1388 توسط اسما باژگون

 به زلالی وپاکی نگاهت                           به وسعت قلب مهربانت

به دریای بی کرانه عشق                          به طنین دل نواز صدایت

قسم می دم من                                      که فقط عزیزم

...گل من,فقط تو هستی...

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

 

    




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 آبان1388 توسط اسما باژگون

وقتی تو نباشی ...

وقتی تو نباشی انگار که هیچ چیزنیست، هیچ چیز دوست داشتنی و قشنگ نیست،ماه دیگر نمی تواند ان ماه سابق باشد و خورشید گرمای خود را از دست می دهد،سحر هرگز نمی تواند ریه های تنفس را به یاس بدهد و بلبل غمگین و افسرده است و دیگر اواز نمی خواند،کوچه های دل پر از غم و اه شده است و وقتی نیستی رز دیگر ان عاشق سرمست و شاداب نیست و هر لحظه بهانه تو را می گیرد ،وقتی که تو نباشی ان روزهای عشق دیگر نیستند، ان روزهایی که تورا می دیدم وامواج مهر را برای تو مهربانم می فرستادم.ان وقت هایی که به شوق تو و دیدارت روزهایم جان می گرفت و شبهایم پر از ارامش بود.

وقتی تو نباشی نوشته هایم بی رنگ و بی مفهوم هستند و شعر هایم نه تازگی دارد نه وزن وقافیه ،می خواهم بگویم که شعرهایم از وجود نازنین تو نشئت می گیرند و وقتی که نیستی من دیگرشاعر نیستم .

اگر چه تو نباشی اما صدف کوچک قلبم نام زیبا و همچون مروارید تو را تا ابد نگه می دارد وتو در قلب من همچنان جاودانه خواهی ماند و به غیر از تو و مهتاب و شب بو هیچ کس حق پا گذاشتن به ان را نخواهد داشت.                             

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com 

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 آبان1388 توسط اسما باژگون

 تقدیم با احترام به شما عموی گلم

ای زلال ترازاب!ای مهربان ترازدستان شقایق!ای زیباتراز گلهای یاس وای نورانی تر از مهتاب,من به دنیا امده ام تا تو را دوست داشته باشم.

هرشب وقتی به اسمان نگاه می کنم,وقتی ستاره ها را می شمارم,وقتی نگاهم به ماه می افتد,یاد تو می افتم یاد ارامش نگاهت ویاد مهربانی هایت که ازتعداد ستارگان هم بیشتر است.                                                  

من خوبی ودوست داشتن را از تو یاد گرفتم,یاد گرفتم دنیا را باید از دید پاک بچه ها بنگرم ساده,بی ریا وزیبا.توبا دنیای پاک ورویایی وکودکانه ات برایم روزهای شاد وبه یاد ماندنی ای ارمغان اوردی.تو غم هایم را با خنده هایت شستی تو همانند فرشته ای هستی که من زندگی ام را,شادی ام را و تک تک لبخندهایم را مدیون تو هستم.

ازوقتی که روزگار تو را وارد سرنوشت من کرد,زندگی برایم طعم بهشت را گرفت.روزهایم باتو لبریز از لحظه های ناب عشق وشب هایم از عطرخوشبوی محبتت پر است.

تو ازجنس رنگین کمانی,ازجنس شبنم واسمان تکه ای از قلب توست.

اگرروزی دفترچه خاطرات مرا بخوانی فقط واژه ها وجمله هایی را می بینی که عطروبوی تو را دارند.تمام شعرهایم وتمام قصه هایم هم از وجود نازنین تو سرچشمه می گیرند.

نام تو مرا تا اوج ابرها وتا دورترین کهکشان می برد,تو که درکنارم باشی من یک گل سرخ شادابم در باغ ارزوهای رنگین.اگرروزی,دیگرنباشی دراقیانوس غصه ها غرق می شوم وسقف بهترین ارزوهایم فرو می ریزد وبدون تو تمام رزهای عشق دلم هم پرپر می شوند.

ای دلپذیر تر از ترانه عاشقان,می دانم که حرفهایم ارزش تو وقلب پاکت را ندارند اما صمیمانه می گویم بدان که همیشه یادت را بر روی بلندترین قله ی قلبم می گذارم و همه جا وهمه وقت برای تو خواهم نوشت.

بهاربيست                   www.bahar-20.com




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 آبان1388 توسط اسما باژگون
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس